خانه             آرشيو خبرها            آرشيو مقالات              ارتباط با ما

 

تنها از باران گله ندارم

فریبا اسماعیلی

 

04/آذر /86

 

 آرام و ساکت ، رنگی به سرخی گونه های گل سرخ بر صورتم نقش بسته است ، بی انتها ، بی سرانجام با سینه ای پر از درد . دوستان چشمه سارم می گریند ، با اشکهایشان قلقه باران وجودم را سیراب می کنند . در مدید سال ها یادگارهای زیادی از آن پیر فرزانهبر قلبم حک کرده ام . سفرهای عاشقان را برای دیدار آن معشوق در کنج سینه ام به یادگار نوشته ام . هر روز آرام بدون هیچ سخنی و بی صدا راه بی پایانم را می پیمایم . به ظاهر آرام ، ولی غوغا پی درونم را می فشارد ، هر روز دیدن این وضع اسفناک قلب مهربانم را می خراشد . دیدن این تصاویر مرا گوشه گیر می کند . نمی دانم شاید از تنهایی می ترسم ، نه امروز زیاد می بینم که بر چهارچوب کوچک آهنینم چون اسب می دوند ، یا بطری های پرت شده از آن لبه جاده بر  کنارم ، امروز هیاهو ها و زمزمه ها به گوش می رسند ، ولی تنها چیزی که نمی شنوی واژه های اصیل اورامی است . دیگر لباس های زیبا و چارقدهای قشنگ بر تن شیر زنان کرد نمایان نیست ، گم شده اند از خود و دیار خود به دیاری دیگر . تنهایم باز آرام و ساکتم . از تنهایی می گریم ، لبهایم بر کنار رودها خشک شده اند ، رنگم به زردی پاییز کم رنگ شده است . عزیزان شما چه فکر می کنید ؟ ! دیگر از اورامان خبری نیست ، امروز روزی دیگر ست ، همه جا جا پی دگر است ، تنهائیم را با چه پر کنم . با دیدن بازی های کودکان معصوم بر لبه جاده ها ، یا با نظاره کردن روزهای شلوغ سیزده بدر ، در ارابه های بزرگ ولی خالی از محبت ، یا با پرت کردن کاغذهای باطله و کیسه های زباله ، دلم از همه کس گرفته ، حتی از کوره راه های « هجیج » . در این میان تنها از باران گله ندارم ، چرا که تنها اوست  با زلالیش مرا سیراب و دردهایم را مرهم می نهد . و لباسی از گل های بهاری بر کناره هایم به تن می کند . و این گرد و غباری که بر چشمه هایم پرده پوشانده را پاک می کند ، تنها باران و دیدن عاشقان «سید عبیدالله» است که مرا ساکت می کند ، دگر از همه گله دارم ، از جاده های خاکی که امروز به یک تکه آسفالت بی رحم مبدل شده اند ، دیگر از دل های پاک خبری نیست ، امروز ریا و طمع جایگزین دل های پاک و صاف و ساده اورامان شده است . دیگر خبری از آن شیر مردان کوله به پشت در کوره راه های اورامان دیده نمی شود ، دیگر از شیر مردان صخره شکن چیزی به گوش نمی رسد ، دیگر از آرامش ، سکوت ، سادگی ، شجاعت ، و جوانمردی خبری نیست . همه جا تکنیک ، تکنولوژی . خاطره هایی که از رشادت ، از کوه ، از همدلی ساکنان در میان دره ها بود جای خود را به مخدرات داده است . دیگر صدای دلنشین اهورایی آوازه های اورامی چیزی به گوش نمی رسد ، همه جا تکنو ، تکنو .... . گوش ها دگرگون شده اند ، از فرهنگ از بودن از شدن خبری نیست ، امروز « کلاس » ، و « مدرن » تکیه کلام عام گشته است . قلب من خراشیده شده است ، شاید این روزها برای همیشه لب های من از درد و فغان و غصه بخشکد ، و شاید برایم گریه سر دهید ، ولی دیگر از رود سیروان خبری نیست .

رود سیروان امروز از قلب های سنگ شده گریه سر می دهد ، و از تنهایی هراسان  ترسناک است . پس بیایید حافظ  اورامان باشیم تا فرهنگ اورامی چون زمردی حفظ شود ، تا رود « سیروان » بخندد .... .

 

     

                                        نظر شما درباره اين مطلب                                                 بازگشت       

 

     نظرات قبلي