|
خانه
15/مرداد /85
به ياد دارم قبل از انقلاب در ايران يك مركز فرهنگي بنام «لژيون خدمتگزاران» بشر تأسيس شده بود كه در سالهاي آخر حكومت پهلوي، كورش لاشائي چريك سالهاي دهه چهل و پنجاه مبارزات چريكي ايران بعد از دستگيري و اظهار ندامت به رياست آن رسيده بود، لژيون در مناطق محروم ايران به ويژه در روستاها كتابخانههائي داير كرد كه روستاي ما در حومهي پاوه نيز شامل آن شده بود، و به دليل علاقمندي به كتاب مسئوليت آن كتابخانه به من سپرده شد و لژيونيها در اردوهاي استاني شيوهي خبرنگاري و نوشتن گزارش را به ما آموزش دادند. اولين كار خبري من بهمن پنجاه وشش بود. كه گزارشي براي مجلهي لژيون خدمتگزاران بشر، بنام «پيشگام»، از فعاليت كتابخواني روستايمان تهيه زماني كه در آن مجلهي سراسري عكس خود را كنار گزارش ديدم؛ روزنامه و كار خبري را كشف و آلودهي آن شدم. جرمي كه سالهاي بعد تاوانش را دادم، حتي در اواخر سال پنجاه ونه كه به استخدام آموزش و پرورش در آمدم همزمان كار خبرنگاري را براي خبرگزاري پارس، صدا و سيما و بعد از آن با روزنامهها و مجلات مختلف ادامه دادم. در اسفند شصت وشش به همراه زنده ياد كاوه گلستان فاجعهي حلبچه و در فروردين هفتاد به همراه خبرنگاران سي.ان.ان و... از كوچ ميليوني كردهاي عراق هزاران عكس و صدها خبر تهيه كردم و در اسفند هفتاد و پنج اولين شمارهي هفتهنامه آبيدر و مرداد هشتاداولين شمارهي مجله كردستان و اسفند هشتاد و دو اولين شمارهي روزنامه آشتي را منتشر نمودم. سپس به عضويت انجمن روزنامه نگاران ايران و كردستان و IFJ درآمدم و آخرين تجربهام، انتشار مجلهاي بينالمللي است به نام گفتمان نو در ايران و... براي من كه دوسوم عمرم صرف تهيه گزارش؛ خبر تحليل و عكاسي از لحظات تلخ و شيرين ملتام شده و در همهي اين سالها با آنكه بسيار نوشتهام، ناگفتهها و نانوشتههاي فراواني دارم، كه اگر روزگار به كام بود، خواهم نوشت، بسيار تلخ است كه بگويم اكنون تني خسته و خاطري آزرده به نصيب بردهام. اما در برابر سيل جفايي كه بر ما روا ميدارند عادت كردهام و هر از چند گاهي به ناچار به نقد خويش بنشينم. روزگار سختي است ، دفاع از حق مشروع خودم و مردمم ، تاريخ و فرهنگي كه با آن زيستهام رسالت من و" من "هاي بسياري نيست كه بعضا به گناه و جرم براي ما تعبير ميشود نميدانم حافظ ميگويد : تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش
ساليان طولاني نيست كه در گوشهاي از اين تهران در بزرگراهي بنام كردستان براي مردم ديارمان به نماز ايستادهم تا تعريف جديدي از روزنامه نگاري كردي ارائه و يا شايد از بام رسانهاي و با ادبيات امروزي، تصوير جديدي از سرزمين مادريمان را به مخاطبان ايراني در ميان گذارم ، اما دريغا كه در كشور من همهي تلاشهاي ما سياسي تعبير ميشود ما آمده بوديم تا در سايهي فرهنگ، نفسي تازه كنيم و شايد هم توانستيم بخشي از سؤتفاهمات را برطرف نمايم ، زباني برگزيده بوديم منتقدانه و دلسوزانه و تا حدودي غير سياسي، آمده بوديم عقلانيت را در مسائل كردستان چون حلقهاي مفقوده براي توسعهي منطقه به كار بريم و ناسيوناليسم كردي را در كه قرنطينهي سياست و تحزب بود، اصلاح و عملاً آن را به فرصتي براي گفتمان روشنفكري و بالا بردن ظرفيتهاي تحمل و مدارا و حذف خيابانهاي يك طرفه به سمت كردستان و... تبديل كنيم. با اين تئوري و اين نگاه بعد از هفتهنامه آبيدر و مجله كردستان، روزنامه آشتي را منتشر نموديم. با كوله باري از خاطرات و رؤياها ، به اميد نيل به فرداهاي پر از اميد به خاطر آشتي همنوعان و به خاطر آزادي و پاسداشت رنجهاي انسان پيرامونمان . انستيتو فرهنگي كردستان و روزنامه آشتي در تهران مجموعهاي از تلاشهاي مدرن نسل امروز كردها براي دستيابي به حقوق شهروندي و اجراي مكانيسم قانون اساسي و مطالبات اين مردم رنجديده بود كه متاسفانه از همان روزهاي آغازين به صورت پنهان و آشكار با پروندهسازي و فضائي دور از آرامش ما را احاطه نمودند. چرا كه در تهران گردش فكر حول محور دايرهي تمركزگرائي است كه با حاشيه كشور و قوميتها در تعامل نميباشد. ممنوعالخروج و ممنوع المعاملهمان كردند، به دنبال سرمايهمان بودند انگار كه ما غير از رنج اندوختهاي داريم چرا نميدانم و شايد هم هرگز دغدغه دانستن آنرا هم نداشته باشم، ساختيم و سوختيم اما دريغا كه دوستان امكانات همگرايي اين مملكت را يا نميشناسند يا نميبينند يا اينكه با ديدي غيرجدي و در اوقات فراغت بدان مينگرند اگر نه بعد از اين همه سالي كه از پيروزي انقلاب اسلامي ميگذرد مشكلات قومي و منطقهاي ما همچنان پا برجا نبود و تا امروز بياعتنايي به قانون اساسي و حقوق شهروند را روزگار دزديدن عصا از كور نميپنداشتند و بعضي از بولتن مداران اين كشور هم از تمام امكانات همگرايي اين مملكت به راحتي عبور نميكردند و ما را تجزيه طلب نميخواندند. و در پي بر هم زدن قرارداد زندگي ما با ايران نميشدند. و با دوپينگ مالي و مسئوليت به اصطلاح روزنامه و روزنامهنگار در مقابلمان مونتاژ نميكردند. به عنوان روزنامه نگار از دير باز به تاريكي اين بولتنها عادت كردهام و امروز اگر چه روشناي خاموشم، اما خاموشي اين پاره كاغذها را تاب نميآورم چه بسيار كاغذهايي از اين دست در آنسو و اين سوي كردستان به دستمان رسيد و اكنون همهي آنها در ميان دستانم ميلرزند.
با اين اوصاف ما هنوز چشم اميد داريم كه در اين مملكت باشند مرداني كه اسلام را قانون اساسي را و حقوق شهروندي را رعايت كنند و باور داشته باشند حداقل براي خدمتگزاران بيچشم داشت اين آب و خاك حق فعاليت و حضور قائل شوند واي بر كسانيكه در ايران آغازهگي ما را ممنوع كنند نه مگر ايرانيت حاصل جمع تمايزهاست. با اين شرايط راه ما به محاكمه و دادگاه كشيده شد و طرح اتهاماتي از آن دست براي روزنامهاي كه رو به سوي مرزهاي حرفهاي شدن گام برميداشت؛ بسيار سخت و نگران كننده بود روزنامهاي كه براي اولين بار به نمايندگي از ملت شريف كرد در نمايشگاه بينالمللي مطبوعات ايران در تهران آبرو آفريد و همه را به تعجب واداشت روزنامهاي كه براي اولين بار شجاعانه در گفتگو با بزرگان سياست و فرهنگ از گوشه و كنار ايران و خاورميانه، كرد و كردستان را تعريفي دوباره كرد و به ژورناليسم كردي افتخاري جديد بخشيد. اما شاكيان محترم تاب تنها چراغ نيمسوز ركن چهارم دمكراسي در مناطق كردنشين را نياوردند و يكسالي است آنرا خاموش كردهاند. اين دوستان لازم است متوجه باشند كه قرار نيست راهكار و متد معرفتي من روزنامه نگار با نظرات شخصي يا گروهي آنها هماهنگ باشد. اكنون بعد از ماراتني نفسگير عملكرد فرهنگي اينجانب در مديريتهاي گوناگون فرهنگي تعريف شده و همهي كارشناسان مسائل كردي در داخل و خارج كشور به صورت شفاف با آن آشنا هستند و بنده بعنوان شهروندي در اين كشور اعتقاد داشته و دارم كه در مناطق كردنشين بايد تنازع به گفتگو و تضاد به تفاهم بيانجامد، پس ما نه امروز و نه هيچ زمان ديگري مشكل مناطق كردنشين در ايران نبودهايم، تجزيه طلب و نژادپرست هم نيستم مشكل از جانب كساني است كه با ديدي سنتي و هميشگي وغيرقابل تجديد نظر ميكنند و سالهاست در پيچ كردستان گير كردهاند به دليل بهره برداريهاي سياسي و ذهنيتهاي تاريخ مصرف گذشته هنوز هم نتوانستهاند فايلهاي پر هزينهي بحران كردستان را ببينند و بيحصار، در بستن تهمت و افتراء آنقدر به بدگويي ديگران مشغولند كه فرصت اصلاح خود را ندارند. به هرحال يكسال دوري از آشتي دردناك بود. سالي كه ميتوانستيم حداقل صد هزار كلمه توليد كنيم اما اجازه ندادند من در روزهايي كه همه در پي مقام و مسئوليت بودند حرمت قلم و روزنامهنگاري را با افتخار ترجيح دادم و هرگز در بستر احساسات به كار روزنامه نگاري برنخاستم، و بعنوان روايتگري به مسائل كردستان پرداختم بيشك من هم اهل اشتباه بوده و هستم و شجاعت اعتراف به آنرا دارم اما به قولي تنها املاء نانوشته غلط ندارد و من به هيچ ننوشتهاي افتخار نميكنم اما بهراستي ما را متهم به اتهاماتي كردند خارج از تصور. هنوز هم نميدانم چرا سخن گفتن از ملامصطفي بارزاني، شيخ محمود، قاضي محمد، جرم است. چرا من روزنامهنگار كرد نبايد از مسعود بارزاني و جلال طالباني بگويم، اگر مخالفان ما براي روزنامه و قلم احترام قائلند چطور است كه نوشتن از برهانالدين رباني و ياسر عرفات و حكمتيار و حافظ اسد و محمود عباس وظيفه است اما خط قرمزي تنها به صرف كُرد بودن پيرامون بعضي از شخصيتهاي كرد در منطقه كشيده شده است. چرا بازسازي افغانستان و بوسنيهرزگوين و فلسطين مقدس است اما هزينه كردن در سرزمين همكيشان و همنژادان كُرد اين كشور در كشور عراق نبايد مقدس باشد به راستي حتي اگر فرض براين باشد كه منافع ملي و منطقهاي ما در پاس داشت چنين مناطق و چنين شخصيتهايي است. آيا نبايد پرسيد كه چرا منافع ملي و منطقهاي كشور ايران در كردستان عراق و پاس داشت شخصيتهاي سياسي و فرهنگي كردستان عراق نميتواند باشد. و بالاخره هنوز هم نميدانم چرا حدود هزارو هفت صدنشريهي اين كشور براي خود خط قرمزي تعريف كردهاند با تئوري ممنوعيت سخنگفتن از تحولات چند سال اخير كردستان عراق و مبارزات يكصد سالهي مردم آن منطقه در برابر دولتهاي جباري كه از قضا هميشه و همواره در منازعه با ايران و ايراني بودهاند از سوي ديگر عليرغم اذعان قانون اساسي عراق هنوز هم به به تمسخر، "حكومت اقليم كردستان" را حكومت خود خواندهي شمال عراق مينامند و ... من برعكس خيليها براي همهي مبارزان راستين جهان ارزش قائلم. و با قلمم اين ارزشها را پاس خواهم داشت، اما اگر قرار باشد حرمت ملت ما زير سؤال برود و مردم من نتواند از خود دفاع كند بيشك آن را خواهم بوسيد و كنار خواهم گذاشت اگر قلمي نتواند آنگونه باشد نبودش بهتر از بودنش است. حال نميدانم آيا از اين راه بندان سياسي عبور خواهيم كرد يا نه اما به عنوان بهرام ولدبيگي آردم را بيختهام و غربالم را آويختهام و چشم به راه سنار و ده شاهي كسي نيستم. انسان را رعايت كردهام. خودم ميدانم و دوست دارم دوستان و حسودان چشم به راه فعاليتهاي ما نيز بدانند كه آنچه را كه در گذشته در كردستان از دست دادهام برايم شايد مهمتر باشد از همهي آن چيزي كه قرار است در آينده به دست آورم. واي بر ما و رنجهاي بي حاصل بیست و هفت سال اخير و ناگفتههايي كه گويا در آينده بايد از آن بگويم. در پايان جا دارد احترام و سپاس خود را نثار جناب آقاي برهان زرهتن لهوني صاحب امتياز و مدير مسئول آشتي بنمايم. براي همهي زحماتي كه متقبل شدند كه اگر نبود همدلي و همراهي ايشان پيمودن اين راه با مشكلاتي بيشتر همراه بود. همچنين از ديگر همكاران عزيزم در هيات تحريريه بخصوص كاك منصور تيفوري و شهاب الدين شيخي و ... و ديگر دوستاني كه از ابتدا با ما بودند و يا در برخي مقاطع با ما را همراهي كردند، زحمات صادقانه و نيروي جواني و طراوت انديشههاي آنان زينت صفحات آشتي بود و زينت كار ما و راه ما. و همچنين سپاس فراوان براي همهي شخصيتهاي سياسي، فرهنگي، روزنامهنگاران و اهل قلم ساكن ايران، كردستان عراق، اروپا، آمريكا، ... كه بعد از خاموشي آشتي ما را مورد عنايت خود قرار دادند. خدا يار باشد با آشتي و آشتيها به ميدان روزنامهنگاري بازخواهيم گشت و در خدمتشان خواهيم بود. چرا كه ما براي پيروزي آفريده شدهايم.
نظر شما درباره اين مطلب
| |
|
|